مؤلف مجهول
118
تحفه ( در اخلاق و سياست ) ( فارسى )
به خدمت و تحيّت تكليف مىنمودند ، قيصر البتّه سر فرونياورد و او را خدمت نكرد و گفت اگر او پادشاه است من نيز پادشاهم ، در سلطنت مساوات ثابت است ، و ترجيح كبر سنّ مراست ، از چه روى پيش او روى بر خاك نهم ! چون از خدمت امتناع نمود ، گفتند كلمهاى بگو ! قيصر گفت چه گويم ؟ اگر پادشاهى كه هميشه با وى ببخش ، [ 82 ر ] و اگر قصابى بكش ، و اگر بازرگانى به فروش ! ملكشاه را دواعى كرم و متقاضى سماحت محرّص شد ، گفت من پادشاهم و ببقاى جان بر تو منّت نهادم ، و او را بانواع نوازش اكرام فرمود و خلع گرانمايه داد و در پهلوى خود بنشاند . چون قيصر آن صولت و قهر و صفح و لطف ازو مشاهدت كرد ، مالى عظيم قرار داد كه هرسال از روم بعراق و خراسان آورند . و چون ديد كه تمامت امور بمشورت و راى نظام الملك تمشيت مىيابد ، او را گفت التماس است كه بخدمتى فرمان رود ! تا موجب استظهار باشد ، و بجان و دل تلقّى كرده آيد . نظام الملك گفت متوقّع من از تو چيزى بس كه آسان است ، اگر مبذول افتد غايت لطف باشد و آن را منت بسيار دارم . قيصر گفت ، شعر : بر تيغ چو زنگ و بر سر خويش چو موى * بنشينم و برخيزم اگر فرمايى وزير فرمود كه پيوسته آرزو دارم كه مرا [ در ] قسطنطنيه ملكى باشد ، قدرى زمين انعام فرماى كه آنجا عمارتى توان كرد . قيصر گفت چه مقدار بايد ؟ گفت به قدر پوست گاوى . قيصر از حقارت آن ملتمس تعجّب نمود و مبذول [ 82 پ ] داشت . پس نظام الملك فرمود تا پوست گاوى بماليدند و از آن دو الهاى باريك كشيدند ، و بدان مقدار و عرض از زمين قسطنطنيه فروگرفت ، و آنجا رباط و